وبلاگ شخصی مهدی پناهیان

راه بسته است
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
 

 

گرچه گفت: «ما جنگ را آغاز نمی کنیم...» اما حقانیتش از قبل، قلب باطل را

نشانه گرفته بود...

در جبهه‌ای ورای از تصورات، تمام حق به مصاف منتهای باطل می‌آمد. باخیالی آسوده، با

قلبی مطمئن، که جبهه باطل آن را به چشم می‌دید و بسیار از آن روایت کرده. به چشم

می‌دیدند و با تفکر قبول می‌کردند اما راه برای قلب و دلشان بسته بود.

گفت: «شکمهایتان را از حرام پر کردید...» صدایش گرفته بود و از عطش آسمان را دود

می‌دید، اما گویا همه صدایش را شنیدند. به تکاپو افتادند و دیدند حسین حتی از

خورده‌هایشان هم آگاه است. چشم‌هاشان می‌دید و فکرشان به فهم وادارشان می‌کرد

اما راه بسته بود برای دلشان.

از طنین صدایش یاد پدرش افتادند. حتی لرزه ای که گاه و بی گاه از هیبت او برتنشان

می‌افتاد، نتوانست راه را باز کند. دنبال جوابی می‌گشتند تا به حسین بگویند: «تلاش

بی جهت نکن، راه مان باز شدنی نیست...»

 و گفتند و حسین که همه راه‌ها را برای باز شدن، امتحان کرده بود، سر به زیر انداخت تا

فریادهای «بغضا لابیک...»شان در صحرا بپیچد و او را ناامید کند. اما او حسین بود و از

کوچکی با رسولی بزرگ شده بود که تا کار را به اتمام نمی‌رساند دست از کار

نمی‌کشید. حتی وقتی سنگی از دل پر بغض و کینه‌شان آمد و بر سجده گاهش

نشست.

حتی وقتی دیگر تیر و سنگی دستشان نبود که بر پیکر نیمه جان حسین ننشانده

باشند... فقط یک خنجر برّاق مانده بود که از اول جنگ در قلاف بی‌تابی می کرد تا

گلویش را ببوسد.

 

و حالا چند لحظه‌ای تا رسیدن به پایان کار باقی نمانده بود. نفس نیمه نیمه می‌آمد و

خاکها و ریگها را با خود داخل سینه می‌برد. سینه‌ای که برای حسین سنگینی می‌کرد.

چشمانش بی‌سو شده بود. لبهایش تکان می‌خورد. تقلای دو لب حسین چیزی را

می خواست به گوش صاحب خنجر برساند. گویا حسین دست بردار نیست و این چند

لحظه را هم به غنیمت گرفته...

صاحب خنجر گوشش را نزدیک لبان حسین آورده تا از لبان خشک و ترکیده اش بشنود:

« اگر این کار را نکنی در صحرای محشر به مادرم زهرا می گویم شفاعتت کند»

 

... و دیدند شمر چیزی به دست گرفته و از گودی بیرون می آید.


 
 
پس رفاقتمان چه شد علی؟!
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦
 

 

خیلی ممنونم. واقعا از این‌همه شجاعت و قاطعیت در برخورد متشکرم.

من نه همه مردم ایران از این شجاعت شما ممنون هستند که با

مجرمان، خصوصا عوامل برانداز، سخت‌ترین برخورد و شدیدترین مجازات

را در نظر گرفته‌اید. اما فقط تا پشت در دادگستری...

بعد همه‌چیز محو می‌شود و مجرم می‌رود پشت میز محاکمه.

خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها حق ورود پیدا نمی‌کنند و همه پشت درهای

ورودی دادگاه منتظر که حکم اعلان شود. بعد از مدتی انتظار، گوش

مردم پر می‌شود که بریده شد. فلان حکم بریده شد. باید حبس بکشد.

باید مجازات شود. باید به سزای اعمالش برسد تا دیگر فکر این غلط‌ها را

هم نکند. این است سزای اعمال کسانی که به مملکت و مردم خیانت

می‌کنند و خون شهدا را پایمال می‌کنند.

اما مدت زیادی از اعلام حکم صادره از سوی دادگاه نمی‌گذرد که ملت به

جای پشت میله‌های زندان، مجرم را پشت مرزهای کشورشان

می‌بینند، آن هم کجا؟! توی خیابانهای لندن، درست وسط رقابتهای

جهانی المپیک، که آزاد و سرخوشانه گشت می‌زند و می‌خندد، نه به

خوشی و کیّاف بودنش، بلکه به ریش من و شما، به یک ملت، به نظام،

به دادگاه و قوه قضاییه و عدالت و ...

گفتم عدالت، یاد علی افتادم. وقتی که نامه‌اش را به فلان استاندارش

 دیدم، تنم لرزید و با خودم گفتم تا آخر عمرم غلط بکنم هوای مسئولیت

و استانداری و فرمانداری و بخش‌داری و این چیزها بزند به کله‌ام. فکر

کنم همان استاندارِ فرستاده شده از طرف علی هم کُپ کرده باشد که

یا علی! دیگر فکر اینجایش را نمی‌کردیم که انقدر مته لای خشخاشمان

بگذاری و هر چه می‌خواهی توی نامه‌ات بارمان کنی، پس رفاقتمان چه

می‌شود علی...؟! لااقل به حکومت و حاکمیت خودت رحم کن...

اما حالا برعکس شده. نامه را به علی می‌نویسند و بی سلام، سلامتی

 نظام را به خطر می‌اندازند و خانوادگی باهم لگد می‌زنند به ارزش‌های

«خون‌دیده» مردم که البته  این خطر، به کوری دشمنان، شد مایه

استحکام.

ملت، دخترانشان را وسط خیابان، درست وسط خیابان، دست در دست

براندازان می‌بینند و همسرانشان را آتش‌بیار این معرکه. پسرشان هم

که مدتی قبل‌تر به لندن رفته، از آن سوی مرزها، کِرکِر به سابقه پدر و

نظام و علی و ملت، می‌خندد و پدر هم لابد بدش نمی‌آید مردم بگویند:

 «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش نخوانش پسر...»

کاری با واحد آکسفورد دانشگاه آزاد در لندن ندارم و نمی‌دانم اصلا این

«هزاران پوندی» که سالانه از عرق جبین و کدّ یمین و خون دل و قرض و

قوله‌ی خانواده‌های دانشجوهای دانشگاه آزاد، به حسابش ریخته

 می‌شد، آخر سر به جیب کی رفته...؟!  مهدی‌شان وقتی خبر رئیس

دانشگاه آزاد را که گفت: «اصلا چیزی به نام دانشگاه آکسفورد شعبه

لندن وجود خارجی ندارد» را وقتی شنید چه‌کار کرد؟ اصلا وقتی دیده

گندش بالا آمده، حرفی برای دفاع از خودش داشته و یا اصلا عنایتی به

این پول نداشته و با همان ارث و میراث پدری که سالها برای نظام خرج

شده، قوت لایموتی را برای معیشت در لندن ارتزاق می‌کرده است؟

کاری ندارم. کلا من اصلا توی این مملکت کاره‌ای نیستم که بخواهم

کاری داشته باشم یا حتی کاری هم داشته باشم باهاشان بتوانم انجام

بدهم. یدالله فوق ایدیهم... اما وقتی روزی، شبی، کسی، جاهلی،

نادانی، متعصبی، از روی بی‌‌کسی یا بی‌فکری، (فرقی نمی‌کند

اسمش را هرچه دوست داری بگذار) دخترشان را توی خیابان می‌بیند و

اعتراضش را با چهار تا حرف «بد» به او می‌زند، عدالت علی و حساب و

کتاب آخرت و قاطعیت در برخورد و ... آنقدر مهم می‌شود که مسئول

محترم دستگاه قضا بشخصه در مورد رفتار ناپسندش جلوی تریبون نطق

کند و از همه ظرفیت جزائی و شلاقی و زندانی شدن استفاده شود و

طرف باید تا قِران آخر حرفش را پس بگیرد. اما وقتی به حساب و کتاب

دخترشان و سهم براندازی آنها پرداخته می‌شود پای سند و قرار وثیقه و

ضمانت و این چیزها می‌آید وسط که البته فکر نمی‌کنم اگر

محکومیت‌شان از شش ماه به شصت‌سال هم ارتقا بیابد برای تهیه

سند منزل و قرار وثیقه کم بیاورند. بالاخره یک‌جوری جورش می‌کنند.

حتی شده نامه بی‌سلام دیگری بنویسند، می‌نویسند و اگر لازم باشد

به دوست‌داران فقیر و مستضعفشان در شمیرانات و جاهای دیگر

می‌گویند که کاری کنند تا «آتش‌های در سینه‌ها» دوباره شعله‌ور شود

و به سطل زباله‌های وسط خیابان سرایت کند و گُر بگیرد و بگیرد و

بگیرد... 

 


 
 
تقدس زایی
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧
 

 

در سرزمین وسعت دار و بی انتهای دین (اسلام) با همه بزرگی و عظمت، ظرائفی است که دستیابی به آنها نیاز به یک تربیت فکری و مقدماتی دینی صحیح دارد که آن هم جز با نکته سنجی و تعمق در روایات معصومین علیهم السلام حاصل نخواهد شد.

از جمله این ظرائف بحث تعقل و تعبد در حیطه اعتقادات، اوامر و نواهی است که از پیچیدگی های خاص خود برخوردار است و تسلط بر آن نیاز به سالها تلاش در باب روایات و تمحض در مکتب اهل بیت علیهم السلام دارد.

گاهی افراط در این دو مقوله و توقف در تعبد گرایی و عقل گرایی لطمه های جبران ناپذیری را به همراه خواهد داشت که همواره در طول تاریخ دین، به وضوح مشاهده می شود. مکتبهای انحرافی، نظریات غلو آمیز، مجعولات روایی، بدعتهای فراگیر و ... را که می شود با نگاه اجمالی به تاریخ مشاهده کرد.

از جمله این انحرافات که از دامنه بیشتری برخوردار است و به صورت مستمر دامن گیر جامعه اسلامی بوده، می شود به موضوع "شخص محوری" در مسائل اعتقادی اشاره کرد.

وقتی شخصی در یک جامعه، هر چند کوچک وجود داشته باشد که شهره در مسائل اعتقادی و دینی شود، بالتبع با محوریت او مجموعه ای از هواداران دینی تشکیل خواهد شد که با هم به تعاملات دینی و اعتقادی می پردازند.

در تربیت، تعامل و حتی صرف معاشرت با شخصی که محور مسائل دینی قرار گرفته با نگاه تجربه خواهیم دید که اینگونه مجموعه ها گاها دچار آفتی با عنوان تقدس گرایی می شوند که می شود گفت از اولین اثرات "شخص محوری" در این جوامع خواهد بود.

جدای از این بحث که تقدس گرایی در دین با چه معیارهایی قابل قبول است و یا اصلا اینکه تقدس گرایی جزوی از اثرات لاینفک معتقدات دینی است یا خیر، باید به این مساله اشاره کنیم که این نحوه "تقدس گرایی" که ناشی از "شخص محوری" در تعاملات اعتقادی و مذهبی یک جامعه است، اگر ذره ای از حیطه قواعد و ضوابط دین و شرع پا فراتر بگذارد، به مرحله ای از انحراف خواهد رسید که از منظر دینی هم برگشتی برای  او به مسیر صحیح و ضابطه مند نخواهد بود.

تقدس در آن جامعه زائیده توقف در هر کدام از دو مقوله تعقل و تعبد در دائره دین است که این "تقدس زایی" ممکن است شروع یک مکتب جعلی و یک انحراف بزرگ به وسعت تاریخ را به همراه داشته باشد.

در وهله اول شاید این انحراف و زایش تقدس در مکاتب تعبد گرایی صرف، بیشتر به چشم بخورد اما با اندک تامل در مکاتب مختلف دینی به راحتی می توان رشته افکار انحرافی بر خاسته از این آفت را پیدا کرد.

تقدس زمانی حیثیت عقلی پیدا خواهد کرد که برخاسته از واقعیت و حقیقتی خالص و تمام عیار باشد و این خلوص حقائق را که تقدس با آن عجین شده و تفکیک آنها غیر قابل باور است، تنها در  قواعد غیر قابل خدشه برخاسته از دین می شود تجربه کرد که سخن در این زمینه بسیار است.

اما تقدسی که زائیده شده از "شخص محوری" باشد گرچه عنوان دینی به خود پیدا کرده باشد که حتما همینطور خواهد شد، تنها تکیه گاه و ملجا و منبعش همان شخص است که با انحراف و فساد فکری شخص، این تقدس هم مبتلا به انحراف و فساد خواهد شد منتهی این بار با وسعت و اثرگذاری بیشتر و غیر قابل برگشت.

این "تقدس زایی" آنقدر ادامه خواهد داشت که حتی بعد از گذشتن سالهای طولانی و به چالش کشیده شدن افکار آن شخص، دیگر عدم تقدیس آن را به همراه نخواهد داشت و این زایش تقدس همواره برای او باقی خواهد ماند.

و این تقدس گرایی برخواسته از عللی متفاوت است که انشالله در مجالی دیگر به آن خواهیم پرداخت. 


 
 
تحدّی
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

 

عقل که نباشد جان خیلی ها به زحمت می افتد.  درب تعقل را هیچگاه و در هیچ جایگاهی نمی شود بست و به تعبد صرف روی آورد. حتی مسلکهای عقل گریزی مثل اشاعره هم با اتکاء از یک نظریه عقلی (بنا به فرضیه خودشان) حیطه عقل را در امور دینی بسته و محدود می دانند. 

وقتی در دین اسلام  نگاه تعبدانه به مسائل و احکام، مورد پسند شریعت واقع می شود و  از آن به عنوان مرتبه ای بالا و با ارزش یاد می شود نباید از این تشویق و تقدیس که شرع از آن به عنوان ارزش یاد می کند، با نگاهی تک بعدی به انحراف تئوری  و برداشت ناصحیح از مولفه های دینی کشیده بشویم.

دین قبل از ورود افراد در حیطه تکلیف کاملا با نگاهی عقل گرا خود را معرفی می کند و آنهایی را که به خاطر تعبد صرف به به اسلام گرویده اند با نگاهی کم ارزش و خطرناک با آنها معامله می کند.

اگر تعبد ممدوح است برای هر مومن، منظور تعبدی است برخاسته از یک تعقل عمیق که حاضر به تحدی با هر مکتب عقل گرایی نیز می باشد.


 
 
بلندای دیوار
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦
 

 

آنقدر در نحوه ادای جملاتش دقت می کند که گاهی آدم را شک برمیدارد که نکند اصلا طرف اینکاره نیست.

شاید... ظاهرا... احتمالا... اگر... شنیدم... معلوم نیست... ما که بلد نیستیم...

از این جور کلمه ها مثل نخود توی آش، بین حرفهایش ریخته. خیلی سخت می شود از لابلای حرفها و خبرهایش در مورد کسی قضاوت کند. 

حتما... باید... فقط... اصلا... امکان ندارد...  

این کلمه ها هم بین جمله هاش اصلا پیدا نمی کنی یا اگر هم هست آنقدر برایش از آیه و روایت و سیره و سوره و ... دلیل می آورد که دیگر تا اخر عمرت برای آن مطلب شک نکنی.

واقعا چقدر از حرفها و تصمیم گیری هایمان نتیجه اش همان گونه می شود که اول فکر می کردیم؟

اگر اندکی دقت کنیم می بینیم ذهن ما  روزانه به صورت متداول از کنار خبرها، شنیده ها اتفاقات و  حوادث پیرامونی مان به گونه ای عبور می کند که به درستی یا نادرستی این خبرها و شنیده ها اذعان می کند و عمدتا راه را برای رسیدن به واقعیت مطلب می بندد.

جالب اینجاست که اکثرا این فعالیت ذهنی به صورت ناخود آگاه صورت می گیرد و ما از آن غافل هستیم.

شاید اولین اثر گذاری منفی در ماجرای این بی دقتی، مستقیم به شخصیت اجتماعی خود ما برگردد و نتیجه اش افکار و نظریه های التقاطی باشد که در هر جایی از محیطهای علمی یا دینی، به وضوح مشخص است.

وقتی در ذهن از این تاکیدات و یقین های زود حاصل، دیواری به بلندای همه حقایق کشیده شود و از ورای آن هیچ تصوری قائل نباشیم، چگونه می توان در عمق یک حقیقت نفوذ کرد و از لطائف و ظرایف آن در طول زندگی بهره برد؟

 

 

 


 
 
خال
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

 

فکر میکنیم راست است. فکر میکنیم درست زده ایم وسط خال. و تلاشی که برای همین  مقدار کرده ایم را کافی می دانیم. فکر میکنیم برای رسیدن بهش از مقدمه سالمی استفاده کرده ایم.

کلا به اصطلاح، "حقیقت" ی را که در ذهن و دلمان هک کرده ایم و خدشه ناپذیر می بینیم، با همین گمانه زنی ها برایش صحه می گذاریم. و البته شاید فکر میکنیم بیشتر از این کاری از دستمان بر نمی آید. 

از این دست "حقیقت" ها در افکارمان زیاد می گنجد. که نتیجه آن را شخصیت باطنیمان میدانیم و برایش یک پرستیژ اجتماعی هم در نظر می گیریم.

همه آراء و نظراتی را که با این پرستیژ تقابل داشته باشد، به چالش می کشیم. و البته اگر بسیار انسان متواضعی باشیم، با لبخندی از کنارش عبور میکنیم و می رویم.

 نقاط تقابل افکارمان را بی آنکه متوجه ابعاد صحیحش باشیم، تخطئه میکنیم و شخصیتها را محکوم به سفسطه و کوته نظری.

حتی حاضر به مرور روند شکل گیری شخصیت باطنیمان که آن را کلکسیون برداشتهای صحیح از دین، علم و تجربه می دانیم، نیستیم. شخصیتی که عمدتا در انسانها با محوریت یکی از موارد "فضای اجتماعی" فضای علمی و تجربی" و "فضای دینی" شکل می گیرد. 

فضاهایی که هر کدام سرزمین وسعت داری هستند، با راههای پر پیچ و خم و فراز و نشیبهایی بی انتها که پرداختن به تک تک آنها از حیطه دانش نویسنده و حوصله کاربر نت در فضای وبلاگ فراتر است. 

اما سوالی فکر مرا مشغول کرده.

از کدام ابزار تئوری و عملی برای سنجش میزان "حقیقت" خالص افکار و عقائدمان استفاده کردیم؟

 

 


 
 
شقشقه هدرت
نویسنده : مهدی پناهیان - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
 

گفت:  حالا میخوای از چی حرف بزنی توی این به اصطلاح وبلاگت؟

گفتم: نه سیاسی نه مذهبی نه اجتماعی نه شخصی و نه...

هیچکدام از اینها موضوعی نیست که بخوام برای عنوان وبلاگم انتخاب کنم. اما هم شخصیه هم مذهبیه هم اجتماعیه هم سیاسیه نظر کسی که بخواد حرفهاش در دایره ای بزرگتر از دایره  مغز و فکرش بیرون بریزه و پخش بشه. حالا خیلی گیر نده به این حرفم.  شقشقه هدرت...

گفت: بیشتر میخوای حرفات بارش منفی باشه یا مثبت؟ اصلا خودت آدم منفی بافی هستی؟یا نه مثبتی؟ 

گفتم: مثل اینه که به زبان عربی بگی "خوردم زمین بابام در اومد" (اکلت الارض و خرج ابی)

 افق نگاهها توی آدمها معلوم نیست حد و حصر داشته باشه. بیشترین کاری که بشر تونسته انجام بده پیدا کردن عدد و رقم خود آدمها بوده نه افق نگاهشون. حتی توی سرشماری آدمهایی که یه زمان آدم بودن و الان شدن خاک هم فکر نمیکنم موفق بوده باشن. 

راستی از یه حاج آقایی بالای منبر شنیدم که می گفت: حدیثی داریم از پیغمبر صلی الله علیه وآله 

که فرموده: برای تعداد همه آدمها روی زمین راه برای رسیدن به خدا هست...

گفت: چه ربطی داشت؟

گفتم: حالا خیلی گیر نده به حرفم.  شقشقه هدرت...